پس از ۴ سال و طي كردن ماه ها و هفته ها و روزهاي بسيار و پر از هياهو امروز و رسما در ۳۱ فروردين ۱۳۸۸ آخرين روزي بود كه ساعت ۷ صبح از خواب بيدار شدم و با خواب آلودگي دست و صورت شستم و قصد رفتن به مدرسه كردم ... خوب ميدونم كه دلم براي روزهاي دبيرستان تنگ خواهد شد اما واقعا يكي از آرزو هاي من تمام شدن پيش دانشگاهي بود ! امروز كلي عكس يادگاري گرفتيم كه شايد روزي اينجا بذارمشون ... فقط آرزو ميكنم اين ۴ سال فراموش نشه .
هميشه به تقدير اعتقاد داشته ام ... حتي بعضي وقتا فكر ميكنم تقدير رو نميشه تغيير داد اما از اينكه ۸۸ مثل ۸۷ باشه واقعا ميترسم ... اين چند وقت كلي دردسر جور واجور داشتيم كه جاي گفتنش نيست.هميشه از اومدن فردا ميترسيدم و بهش فكر ميكردم . ولي مثال رازقي ها به هنگامه طوفان بهاري بايد ماند و جنگيد ...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 توسط احمدرضا
