تبليغاتX
رضــــا ديـــلــي
رضــــا ديـــلــي

پس از ۴ سال و طي كردن ماه ها و هفته ها و روزهاي بسيار و پر از هياهو امروز و رسما در ۳۱ فروردين ۱۳۸۸ آخرين روزي بود كه ساعت ۷ صبح از خواب بيدار شدم و با خواب آلودگي دست و صورت شستم و قصد رفتن به مدرسه كردم ... خوب ميدونم كه دلم براي روزهاي دبيرستان تنگ خواهد شد اما واقعا يكي از آرزو هاي من تمام شدن پيش دانشگاهي بود ! امروز كلي عكس يادگاري گرفتيم كه شايد روزي اينجا بذارمشون ... فقط آرزو ميكنم اين ۴ سال فراموش نشه .

هميشه به تقدير اعتقاد داشته ام ... حتي بعضي وقتا فكر ميكنم تقدير رو نميشه تغيير داد اما از اينكه ۸۸ مثل ۸۷ باشه واقعا ميترسم ... اين چند وقت كلي دردسر جور واجور داشتيم كه جاي گفتنش نيست.هميشه از اومدن فردا ميترسيدم و بهش فكر ميكردم . ولي مثال رازقي ها به هنگامه طوفان بهاري بايد ماند و جنگيد ...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 توسط احمدرضا
فعلا به شدت گرفتارم ... اينو ميگم كه يه وقت شرمنده كساني كه منتظر پاسخ هستند نباشم.البته همچنان و نهايتا پس از ۳ روز جواب ايميل هارو ميدم.اميدوارم هرچه زودتر اين ۲ ماه و اندي باقي مونده تموم بشه و بره پي كارش چون واقعا ديگه خسته كننده شده هرچند مطمئنم بعد از يك هفته خوابيدن دلتنگ دبيرستان و دوستان خواهم شد ولي اين يكي واقعا تقصير من نيست تقصير اين دوستان قانون گذاره كه جوون هاي ايراني بايد بهترين سال هاي عمرشون رو  به ... بگذرونن.

حرف زياده اما فعلا به هيچ عنوان حوصله ندارم ...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 توسط احمدرضا
 

 سرماي بي سابقه بهاري،يكي از خيابان هاي تهران

امروز صبح كه داشتم ميرفتم بيرون يه كم احساس كردم دارم يخ ميزنم،واقعا برام جالب بود كه بيست و پنج فروردين تهران اينقدر سرد شده كه آدم يخ ميزنه ! حالا اين كه چيزي نبود جمعه ساعت ۷ صبح كه داشتم از خونه ميومدم بيرون يه لحظه فكر كردم بهمن ماهه و هنوز به عيد نرسيديم ... يه جورايي مثل كسي شده بودم كه ساعت ۶ عصر توي زمستون  از خواب بيدار ميشه و فكر ميكنه ساعت ۶ صبحه و كلي فيلم ميشه ... فكر كنم اين چنين احساسي به همه شما دست داده باشه.

انصافا سرماي فروردين رو تا به حال تجربه نكرده بودم ... من هميشه به ياد دارم كه اوايل ارديبهشت كولر روشن ميشد و مردم عرق از سر و كولشون پايين ميريخت ولي امسال همه غافلگير شدند.درست روز بيست و پنج فروردين شبكه يك كه  جام جم رو نشون ميداد از برف سپيدپوش شده بود و اين يك نشانه است،نشانه از اينكه اين تغييرات عجيب  يك خشكسالي بي مروت تابستاني همراه خودش داره.

پ،ن :اينجا را هم بخوانيد :  يادداشت اعتماد براي سرماي غيرمنتظره ايران


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 توسط احمدرضا
 

عجب فوتبالي شد اين ايران و عربستان،هرچند دير مينويسم ولي سوژه خاصي به ذهنم نرسيد و بهتر ديدم كمي از فجايع هشتم فروردين بنويسم.من در عجبم كه اين مردم با فرهنگ كه ظاهرا سال هاست فرهنگ شان را براي اينكه از رياكار لقب گرفتن پنهان كرده اند چطور انسان هايي هستند (هستيم) ؟ دقيقه ۷۰ بازي دايي رو با بكن بائر مقايسه ميكنن و بلافاصله پس از گل خوردن ياد رفتگرها ميكنند و تمام خانواده طرف رو جلوي چشماش ميارن و بعد ... اين درست كه كمتر كسي از علي دايي خوشش مي آيد و آدم منفوري محسوب ميشود اما واقعا دلم براي اين دايي بي تجربه و بي ادب سوخت !

ممد مايلي بر صندلي قدرت تكيه زد ... كسي كه تعادل مناسبي روي صندلي ندارد و مثل هليكوپتر تكان ميخورد،كسي كه زماني قطبي را به رابطه نامشروع متهم كرد،دايي را به باند بازي متهم كرد و محل خط ريش مناسب براي بازيكنان تيم اميد اولين چاله گوش تعيين كرد ! و سرانجام صبح يك روز بهاري از همه عذزخواهي ميكند و با چاكرم نوكرم ميخواهد تيم به جام جهاني ببرد.

پ،ن : تا به حال از رفتارهاي آدم ها منزجر و شگفت زده شده ايد ؟


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط احمدرضا
 

اول از همه به خودم قول دادم اينجا حرف سياسي نزنم،اصلا زندگي چه ارزشي داره كه آدم بخواد خودشو وارد اين بازي هاي پيچيده كنه ؟ دوست دارم اينجا بيشتر از روزهاي زندگي بنويسم ... روزهاي درس و خلاصه تمام چيزايي كه به ذهنم ميرسه و دوست دارم با ديگران قسمت كنم.

براي اينجا فكرهايي هم در سر دارم كه اميدوارم عملي بشه،ميشه؟

پ.ن: از مدير قبلي اين وبلاگ كه اين آدرس رو به من بخشيد سپاسگذارم.

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط احمدرضا
Blog Skin