تبليغاتX
::::.. احــمــدرضا دیلی ..::::
 

خدا او را در آغوش گرفت !

 

    ميلاد مولود كعبه مبارك باد.

 

 عرض شود اینروزها روزهای میلاد اولین امام شیعیان جهان حضرت علی(ع) و روز پدر است.شور و شوق خاصی در بین مسلمانان جهان حاکم است و ایران بزرگ غرق در نور و شادی است.در ضمن روز پدر هم که جای خود دارد و لازم است به تمام پدران سرزمین خسته نباشید و خدا قوت بگوییم.البته بخش درباره من نیز راه اندازی شد.

 

نکته : متن زیر متنی است که در سال ۸۳ در روزنامه همشهری به چاپ رسید و حالا وقت خوبی است خاطرات را ورق بزنیم.

عکس از گروه گرافیکی آپادانا

 

روزي، روزگاري در شهر مکه، مردي زندگي مي کرد که "عبدالمطلب" نام داشت. عبدالمطلب ده پسر داشت و نام يکي از آنها "ابوطالب" بود. هر يک از پسران عبدالمطلب که بزرگ مي شدند و به سن جواني مي رسيدند، دختري انتخاب مي کردند و به خانه بخت مي رفتند.

وقتي نوبت به ابوطالب رسيد، عبدالمطلب که او را خيلي دوست مي داشت، دلش مي خواست که او بهترين همسر را انتخاب کند. دلش مي خواست بهترين دختر مکه را به خانه بياورد.

عبدالمطلب گشت و گشت و از هر خانواده اي که دختري داشت سراغ گرفت و عاقبت به اين نتيجه رسيد که در بين تمام دختران مکه، هيچ دختري به خوبي، زيبايي و مهرباني "فاطمه" دختر "اسد" نيست. اسد برادر عبدالمطلب بود. عبدالمطلب به خانه برادر رفت و فاطمه را براي پسرش ابوطالب خواستگاري کرد. اسد هم که ابوطالب را خوب مي شناخت، خوشحال شد و قبول کرد.

وقتي مراسم عروسي ابوطالب و فاطمه برپا شد، مردم مکه، همه از خانه هايشان بيرون مي آمدند، چون تا آن روز مراسمي به اين باشکوهي نديده بودند. دو خانواده بزرگ و خيلي محترم از خاندان بني هاشم عروسي داشتند. مردم خاندان هاشم را مي شناختند و آنها را دوست داشتند. به علاوه عبدالمطلب بزرگ و ريش سفيد مردم مکه بود. اسد هم مرد بزرگي بود. پس عروسي پسر و دختر اين دو خانواده، ديدني بود.

آن روز، همه مردم مکه به عروسي پسر عبدالمطلب آمدند، سر سفره او نشستند و در شادي دو خانواده شريک شدند.

بعد از مراسم عروسي، ابوطالب همسرش را به خانه برد و آن دو زندگي ساده اي را شروع کردند. نه ماه و نه روز گذشت و فاطمه اولين فرزندش را به دنيا آورد. دختري زيبا، مثل پرنده اي کوچک. ابوطالب دختر کوچکش را در آغوش کشيد و بوسيد و گفت:«اسمش را مي گذارم "فاخته"»

فاخته کوچک، بزرگ شد. وقتي مادر شد او را "ام هاني" صدا زدند. "ام هاني" دخترعموي پيامبر و زني بزرگوار و مومن بود. شبي که پيامبر به معراج رفت، در خانه فاخته مهمان بود.

فرزند دوم فاطمه و ابوطالب را "طالب" ناميدند. سه سال بعد هم پسر دوم آنها به دنيا آمد که اسم او را "عقيل" گذاشتند. سه سال بعد پسر سوم آمد، او را "جعفر" صدا زدند.

جعفر هم مرد بزرگي شد و يکي از اولين کساني بود که به پيامبر ايمان آورد. همين جعفر جوان بود که وقتي در جنگ "تبوک" به شهادت رسيد، دشمنان اسلام دستش را قطع کردند و پيامبر فرمود: «خداوند در بهشت دو بال به جعفر مي دهد تا همراه فرشتگان پرواز کند.» به همين خاطر، مسلمانان او را "جعفر طيار" ناميدند.

حالا نوبت به پنجمين فرزند رسيده بود. چند ماهي بود که فاطمه کودکي در شکم داشت. او با اينکه پيش از اين، چهار فرزند به دنيا آورده بود، ولي حس مي کرد، اين يکي با آن چهار فرزند فرق دارد. خود را سبک حس مي کرد.

از وقتي فرزند پنجمينش را باردار شده بود، بيشتر خودش را به خدا نزديک مي ديد. بيشتر دوست داشت که خدا را عبادت کند و با او حرف بزند. بيشتر دوست داشت دور خانه کعبه بگردد.

سرانجام روزي رسيد که فاطمه حس کرد نزديک است فرزندش را به دنيا بياورد. آن روز جمعه سيزده رجب بود.

ماه رجب، يکي از ماه هايي است که عرب ها در آن با هم نمي جنگيدند. آنها در اين ماه، بيشتر در اطراف کعبه جمع مي شدند و عبادت مي کردند. اين رسم، حتي پيش از اسلام هم جاري بود.

آن روز مردمي که دور تا دور کعبه جمع شده بودند، زني باردار را ديدند که به زحمت قدم برمي داشت. او خودش را به کعبه رساند و کنار ديوار کعبه ايستاد. بعد، پرده کعبه را به دست گرفت و آهسته با خدا حرف زد. آن زن فاطمه همسر ابوطالب بود که مردم مکه او را مي شناختند.

فاطمه نگران بود. نگران کودکش بود. براي همين به کنار کعبه آمده بود تا از خدا کمک بگيرد. در دل گفت: «خداي من! مي داني که چقدر دوستت دارم. مي داني که هميشه تو را به يگانگي پرستش کرده ام. هميشه نعمت هايت را شکر گفته ام و امروز آمده ام که از تو کمک بگيرم.

خدايا کمکم کن تا کودکم را به آساني به دنيا بياورم. از تو مي خواهم که اين کودک را از هر خطري حفظ کني.»

مردمي که از کنار فاطمه مي گذشتند، بعضي حرف هاي او را مي شنيدند. همين طور که فاطمه با خدا حرف مي زد، ناگهان ديوار خانه خدا شکافته شد و او به داخل کعبه رفت. بعد ديوار به هم آمد و به حالت اول بازگشت. يکي از زن هايي که چشم به فاطمه دوخته بود و به حرف هايش گوش مي داد، جيغي کشيد و گفت: «اي مردم مکه! ديديد چه شد؟»

يکي پرسيد:«چه شد؟ چه اتفاقي افتاد؟»

زن گفت:«فاطمه دختر اسد، به داخل کعبه رفت.»

مردي پرسيد:«کدام فاطمه؟»

ديگري جوابش داد:«فاطمه سيد زنان قريش. دختر اسد پسر هاشم. فاطمه همسر ابوطالب. من به چشم خود ديدم که ديوار کعبه شکافت و او به داخل رفت.»

سر و صداها، مردم را دور کعبه جمع کرد. يکي گفت:«در خانه که بسته است، چگونه فاطمه به داخل خانه رفته است؟»

چند نفر فرياد زدند:« ما هم ديديم!»

چند نفري که باور نکرده بودند، به خانه ابوطالب رفتند و سراغ همسرش فاطمه را گرفتند. اما فاطمه در خانه نبود. همه جا به دنبال او گشـند، اما پيدايش نکردند، رفتند و کليد در کعبه را آوردند تا در خانه خدا را باز کنند. اما هر چه کردند، قفل در خانه کعبه باز نشد.

هر لحظه که مي گذشت، تعداد بيشتري دور کبعه جمع مي شدند، مردم مي خواستند ببينند که فاطمه چگونه بيرون مي آيد. سه روز گذشت و ناگهان باز هم ديوار شکافته شد و فاطمه از کعبه بيرون آمد. اين بار تنها نبود. نوزادي هم در آغوش داشت.

فرياد مردم به آسمان بلند شد. زني جلو دويد و نوزاد فاطمه را گرفت و نگاهش کرد. از ديدن چهره نوراني نوزاد، به تعجب افتاد. ديگران هم نوزاد را گرفتند و نگاهش کردند. سرانجام ابوطالب آمد و همسر و پسرش را خانه برد. فاطمه مي خواست نام پدرش "حيدر" را روي نوزادش بگذارد، اما ابوطالب گفت:« او فرزند کعبه است. او عزيز کعبه است. بايد اسم بهتري روي او بگذاريم. اسم او "علي" است.»

خانواده ابوطالب در بين مردم احترام خاصي داشتند، ولي با اين تولد، احترام آنها صد برابر شد. تا آن روز اين افتخار نصيب هيچ خانواده اي نشده بود. بعد از آن هم چنين اتفاقي نيفتاد. علي اولين و آخرين نوزادي بود که در خانه خدا، در کعبه به دنيا آمده بود.

 

میلاد مسعود آن امام همام مبارکباد.

 

 


 

نوشته شده توسط احــــــــمـــــــــــدرضــــــــا در Tue 15 Jul 2008 ساعت 15:38 |


عوارض خارج بودن

 

تا حالا به این فکر کردین کسایی که یه مدت ، حتی خیلی کوتاه مثلا دو ماه خارج از کشور زندگی کردن وقتی که بر میگردن چه جوری رفتار میکنن؟هر جایی که خرید میکنن اول کارت اعتباری میدن،بعد یه دفعه انگار که تازه یادشون افتاده ایرانن،میگن ای وای قبول نمیکنین؟؟؟

به جای نوشابه همیشه آب معدنی سفارش میدن و همیشه هم راجع به تغذیه سالم سخنرانی میکنن،اولش که میان حتی اگه ۳ ماه بیشتر از ایران دور نبوده باشن میگن : وای شما چه جوری این جا زندگی میکنین! بابا همون جوری که شما ۳۰ سال زندگی میکردین و مثل بچه خوب صبح میرفتین سر کار،عصری میومدین !به جای هوی ،میگن اووپس،به جای سلام میگن های،به جای تلویزیون میگن TV ،عصبی که میشن میگن رو nerve من راه نرو و الا آخر ...

مدام از هوای آلوده و ترافیک گله میکنن،وزن رو به پوند و مسافت رو به مایل حساب میکنن! همه قیمت ها رو وقتی میگی به دلار و یورو حساب میکنن،بعد میگن مفتـــــــــه !رو شیر و ماست و بقیه چیزها حتما میزان چربی و کالری رو میخونن،حتی اگه از لاغری در حال شکستن باشن!!! راجع به همه چیز تو ایران ایراد میگیرن دقیقا انگار که بار اوله که با این مسائل روبرو شدن، از چمدون هاشون حتی  تا یه سال بعد از برگشتنشون،برچسب هواپیما رو در نمیارن و با اون همه جا میرن! همیشه جملات خودشون رو با این جمله شروع میکنن : تو  اون جا که من بودم …

 


 

نوشته شده توسط احــــــــمـــــــــــدرضــــــــا در Sat 21 Jun 2008 ساعت 19:54 |


رابیندرانات تاگور ؛ شاعری از جنس آسمان

 

                   رابیندرانات تاگور شاعر و فیلسوف شهیر هندوستانی.احمدرضا دیلی

یکی از بزرگان ادب و هنر سرزمین هند که محبوب همه هندوستانی ها به شمار میرود و اولین آسیایی که نوبل را توانست به دست آورد رابیندرانات تاگور (۱۹۰۴-۱۸۰۱) شاعر،فیلسوف،موسیقیدان و چهره پردازی است که هشتاد سال عمر کرد و عمرش به اندازه ای بود که توانست آزادی هند را ببیند.زندگی تاگور آمیزه ای از تضادها و مشکلاتی بوده که آثار آن را در شعرهایش میتوان درک کرد.رابی در کودکی مادرش را از دست داد و زمانی که برادرش او را نزد خود برد همسرش که مانند مادر از تاگور مراقبت میکرد خودکشی میکند تا این جریانات او را از مدرسه بیزار کند و آن را زندان خویش بنامد.شعری از این شاعر پرآوازه هندی را با هم میخوانیم تا ببینیم با وجود ترجمه میتوان زیبایی آن را حس کرد.تاگور یکی از مشاهیر بزرگ و فرهیخته دنیا به شمار میرود و هندوستانی ها احترام خاصی برایش قائلند.

 

خدایا

آنان که همه چیز دارند

مگر تو را

به سخره میگیرند

آنان را

که هیچ ندارند

مگر تو را.

 

هر کودکی

با این پیام به دنیا می آید

که خدا

هنوز از انسان نومید نیست.

 

خدا به انسان میگوید:

شفایت میدهم

از این رو که آسیبت میرسانم

دوستت دارم

از این رو که مکافاتت میکنم.

 

آنان که فانوسشان بر پشت میبرند،

سایه هاشان پیش پایشان می افتد.

ماه روشنی اش را

در سراسر آسمان می پراکند

و لکه های سیاهش را برای خودش نگه میدارد !

 

کاریز خوش دارد خیال کند

که رودها

تنها برای این هستند

که به او آب برسانند.

 

خدا

نه برای خورشید

و نه برای زمین

بلکه برای گل هایی که برایمان میفرستد،

چشم به راه پاسخ است !

 

ترجمه اشعار از ع-پاشایی

 

 


 

نوشته شده توسط احــــــــمـــــــــــدرضــــــــا در Wed 11 Jun 2008 ساعت 12:45 |